اما معنی شو نمیدونن،
از ادمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون ماله تو نیستن،
از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره!
اما معنی شو نمیدونن،
از ادمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون ماله تو نیستن،
از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره!
دیروز من آزاد بودم در آسمان شنا میکرد و در جویبار پرواز
و عصرها بر روی بلندترین شاخه ها می نشستم.
به تماشای قله ها و ابر های رنگین می پرداختم.
به تماشای شهری که خورشید آنرا در نیمه روز بنا و قبل از طلوع شب ویران می کرد .
من همانند اندیشه ای بودم که از شرق تا غرب دنیا سفر می کردم و از چیزهای خوب
وانبساط رندگی لذت می بردم.
من چون رویایی بودم که با تاریکی شب وداع میکرداز شکاف پنجره وارد اتاق خوابها می شدم
با عواطف آدمها بازی می کردم.
بر روی پاکی جوانان می ایستادم و امیالشان را تحریک می کردم.
ولی امروز با افسون تو را دیدم وبا بوسه ای که بر دستانم نهادی زهر آگین شدم.
من چون یک زندانی زنجیرهایم را به سمتی که نمی دانم کجاست کشیدم
و مست از باده ای بودم که اراده ام را به سرقت برده است
و آرامش دستانی را می بوسیدم که به من سیلی می زدند...
مرا چه شده بود؟
اما اندکی درنگ کن ای افسون …
من امروز زنجیرهایی که پاهایم را می ترسانید پاره می کنم
و پیمانه سمی که می نوشیدم و در نظرم شیرین بود را میشکنم.
راستی کسی می تواند با چشمانی باز به خورشید خیره شودو یا آتش را با
دستان خالی نگه دارد؟
من بالهایم را برای بار دوم باز میکنم آیا تو همراه زنی خواهی بود
که چون فرشتگان در میان کوهها پرواز می کند؟
آیا از عشق زنی که عشق را به دوستی گرفته است اما اجازه ملکه شدن را ندارد
خشنود خواهی بود؟
آیا رنج قلبم برای تو کافیست؟قلبی که می سوزد اما ذوب نمی شود.
قلبی که با طوفان می لرزد اما نمی شکند.
اگر چنین است یک بار دیگر دستهایم را بگیر...
تا من چشمانم را پیشرو اوهامی که ذهنم را می آزارد کنم…
عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود
و او هیچوقت نفهمد که چرا خیس نشد...
....... راستی من متاهل شدم .![]()
خوشحالی ::::::
هیچکس :

فردا تولدته ! میشی ۲۱ ساله ! من دارم دیوونه میشم ! خوش به حالت همیشه از من جلوتری ! خوشکل من تولدت مبارک ! فردا یه پست کامل میذارم فقط برای تو ! میخوام واسه همه تعریف کنم چه جوری مخ منو زدی ؟ ![]()
پ.ن : بازی میکنیم ... بازی ما برنده و بازنده نداره ٬ بازی ما تمومی نداره ... نقشا رو ما انتخاب نمیکنیم ٬ بازی رو ما انتخاب نمیکنیم ٬ ما فقط بازی میکنیم ٬ سعی میکنیم نقشامون رو خیلی خوب بازی کنیم ... بازی ما برنده و بازنده نداره ٬ بازی ما ادامه داره ... این بار نوبت منه که چشم بذارم . قایم شین ٬ اومدم ...
راستی ببخشید که من اومدم تو بلاگت ! ادامشو تو بلاگ خودم بخون خانوم خانوما !
با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...
بعد از اون پست قبلی فکر می کردم تا یه مدت باید همش دپ بنویسم
فکر کردم دیگه تموم اون روزای خوب تموم شده
اما امروز دوباره ما تونستیم برگردیم به قبل
دوباره از گرمای نفس همدیگه دیوونه شدیم
دوباره هر دومون فهمیدیم که بدون هم نمی تونیم زندگی کنیم
ومن امروز با تموم وجود خوشحالم![]()
![]()
![]()
خاطر اخلاقم دوسم دارن اما منظورم اونا نیستن یکی که عاشقم باشه
یه روزی پیمان از این حرفا می زد یه روزی چشمای من براش خاص بودن
اما حالا نمی دونم اصلا چشمای من یادش هست یا نه؟
یه روزی می گفت من تموم زندگیشم از ۱۲ ساعت روز ۱۰ ساعت رو با
هم بودیم یا با هم حرف می زدیم اما حالا ۶ ساعت در هفته کلاس داره
ولی هر وقت به گوشیش زنگ می زنم دانشگاست
کارش شده دانشگاه... باشگاه... کافی نت... دوستاش... کلاس زبان...
نمی دونم من کجای زندگیشم!!!
چه دنیای خنده داریه دنیای شما آدما
بعضی از آدما رو که می بینم به آدمک بودنم افتخار می کنم
یادمه اون شبایی که تا زنگ نمی زدم و بوسش نمی کردم نمی خوابید ...
یادمه شبای زمستونی که ۲ یا ۳ ساعت توی هوای سرد می موند تا با هم حرف بزنیم
اما حالا حس میکنم وقتی شماره منو رو گوشیش می بینه می گه اه بازم که اینه
از وقتی دانشگاه تموم شده کارم شده شمردن لحظه ها تا بهم زنگ بزنه
وقتی میره کلاس منتظرش می مونم یک ساعت ونیم ...
کلاسش تموم می شه قدماشو از مهندسی می شمارم تا برسه دم در....
تو خیالم براش تاکسی می گیرم.... از امیر و دانشگاه رد می شه پیاده میشه....
دوباره قدماشو می شمارم تا خوابگاه.... حالا دیگه ۱...۲...۳...
اما زنگ نمی زنه روتختم دراز می کشم وچشم می دوزم به سقف و به دنیا می خندم
حق با پیمان بود چرخش زمین داره ما رو از هم دور می کنه
چشمها را باید شست شستم ولی...
گفتی طور دیگر باید دید دیدم ولی...
گفتی زیر باران باید رفت رفتم ولی ...
نه چشمان خیسم را و نه طرز نگاهم را دید!!!!!!
فقط وقتی زیر باران بودم خندید و گفت دیوانه باران ندیده...
هیچکس به او کار نمی داد...
همه می گفتند تو به هیچ دردی نمی خوری
یه شب که مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند
مداد سفید تا صبح کار کرد
ماه کشید ...مهتاب کشید... وآنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک تر شد....
صبح توی جعبه مداد رنگی جای اون با هیچ رنگی پر نشد
واسه اون روزایی که منو بلند می کردی رو دستات
کلی می چرخوندی
منم حسابی جیغ می زدم
و هر کاری میکردم که منو بذاری پائین
آخرشم که موفق میشدم نجات پیدا کنم
اونقدر سرم گیج می رفت که دوباره بر میگشتم تو بغل خودت ![]()
من تورا براي شعر برنمي گزينم
شعر مرا براي تو برگزيده است
در هشياري به سراغت نمي آيم
چون هر بار از سوزش انگشتانم در مي يابم
که نام تورا مي نوشته ام
اما امروز اون تو بلاگش نوشت :نمی دونم کدومو انتخاب کنم
تو رو بدون خواسته هام ویا خواسته هام رو بی تو.....
خوب آدما یه وقتایی اشتباه می کنن ![]()
آنهمه شراب...
يادت رفت
قلبم را مشت کنی
قطره قطره بچکانی
در جامی که دستت بود؟
آنهمه رنگ ...
يادت رفت
يکيش را تنت کنی که
دنبال دگمه نگردد دستم؟
آنهمه خدا...
يادت رفت
يک آدم هست
برای ستايش تو؟
آنهمه بوی جنگل ...
يادت رفت
در موهایم گم شدی
نترسی يکوقت؟
آنهمه جوهر...
چرا يادت رفت
دستهای جوهریات را
به زند گیام بکشی؟؟؟؟؟
برای پیمان قشنگم:
امروز دوباره تو رفته ای
و دلم باز شکست
وتنم باز گریست
ونگاهم پی یاری گم شد
من چه تلخم امروز.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درد دل های یک دیوانه:
من آن نیستم که در می نمایم
نمودم پیراهنی است که به تن دارم
پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو
وتورا از فراموشی من در امان می دارد
آ ن منی که در من است در خانه خاموشی ساکن است
و تا ابد همان جا زندگی می کند نا شناس و در نیافتنی
من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی
و هر چه می کنم بپذیری
زیرا سغنان من چیزی جز اندیشه های تو
و کارهای من چیزی جز عمل به آرزو های تو نیستند
هنگامی که تو میگویی باد به مشرق می وزد
من می گویم آری زیرا نمی خواهم تو بدانی
که اندیشه های من در بند باد نیست بلکه در بند دریاست
تو نمی توانی اندیشه های دریای مرا در یابی
و من نمی خواهم در یابی می خواهم در دریا تنها بمانم
وقتی که نزد تو روز است نزد من شب است
با این همه من از رقص روشنایی نسیم بر فراز تپه ها
سخن می گویم چرا که تو ترانه های تاریکی
مرا نمی شنو ی وسایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی
ومن گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی
می خواهم با شب تنها بمانم هنگامی که تو به
آسمان خودت فرا خوانده می شوی
من به دوزخ فرو می روم من نمی خواهم
تو دوزخم را ببینی شراره اش چشمت را می سوزاند
و دودش مشامت را می آزارد
و من دوزخم را بیش از آن دوست دارم
که بخواهم تو به آنجا بیایی می خواهم در دوزخم
تنها بمانم تو به راستی وزیبایی و درستی مهر می ورزی
و من به خاطر توست که می گویم مهر ورزیدن به
اینها خوب است ولی در دلم به انها می خندم
گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی
می خواهم تنها بخندم تو عین کمالی و من با تو از روی
دانایی سخن می گویم گر چه من دیوانه ام
ولی دیوانگی ام را می پوشانم تو با من نیستی
ولی من چگونه این را بگویم راه من و تو یک راه نیست
گر چه با هم راه می رویم دست در دست ......
ومن تا چندی دیگر دمی بر بال باد می آسایم
وآنگاه زنی دوباره مرا خواهد زایید.
نشستم گريه کردم ...
واسه دل خودم ...
واسه دل تو ...
واسه غصه ي پاييز ...
واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ...
واسه سربلندي کاج تو زمستون ...
واسه پروانه که سوخت ...
واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند
که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش
هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري؟
يه عدد بزرگ می گفتم...
ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!
! ميدوني چرا ؟چون قوی ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ...
دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين...
ماه يکيه ... خورشيد يکيه ...خدا يکيه ... مادر يکيه ...تو هم يکي هستي ...
وسعت عشق من به تو هم يکيه ...
پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دارم
که به خط درشت رويش نوشته بود: ((زندگي پوچ و بي معناست))
درصورتي که او هميشه به من مي گفت: ((تو تموم زندگي مني...))