تبليغاتX
شکستن قلب منو هر کی تونست تجربه کرد

شکستن قلب منو هر کی تونست تجربه کرد

 دلم گرفته از ادمایی که میگن دوستت دارم

اما معنی شو نمیدونن،

از ادمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون ماله تو نیستن،

از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:31 PM  توسط آدمک  | 

حرف آخر

دیروز من آزاد بودم در آسمان شنا  میکرد و در جویبار پرواز

 

و عصرها بر روی بلندترین  شاخه ها می نشستم.

 

 به تماشای قله ها و ابر های رنگین می پرداختم.

 

 به تماشای شهری که خورشید آنرا در نیمه روز بنا و قبل از طلوع شب ویران می کرد .

 

من همانند اندیشه ای بودم که از شرق تا غرب دنیا سفر می کردم و از چیزهای خوب

 

وانبساط رندگی لذت می بردم.

 

من چون رویایی بودم که  با تاریکی شب وداع میکرداز شکاف پنجره وارد اتاق خوابها می شدم

 

 با عواطف آدمها بازی می کردم.

 

بر روی پاکی جوانان می ایستادم و امیالشان را تحریک می کردم.

 

ولی امروز با افسون تو را دیدم وبا بوسه ای که بر دستانم نهادی زهر آگین شدم.

 

من چون یک زندانی زنجیرهایم را به سمتی که نمی دانم کجاست کشیدم

 

و مست از باده ای بودم که اراده ام را به سرقت برده است

 

و آرامش دستانی را می بوسیدم که به من سیلی می زدند...

 

 مرا چه شده بود؟

 

اما اندکی درنگ کن ای افسون …

 

من امروز زنجیرهایی که پاهایم را می ترسانید پاره می کنم

 

و پیمانه سمی که می نوشیدم و در نظرم شیرین بود را میشکنم.

 

راستی کسی می تواند با چشمانی باز به خورشید خیره شودو یا آتش را با

 

 دستان خالی نگه دارد؟

 

من بالهایم را برای بار دوم باز میکنم آیا تو همراه زنی خواهی بود

 

 که چون فرشتگان در میان کوهها پرواز می کند؟

 

آیا از عشق زنی که عشق را به دوستی گرفته است اما اجازه ملکه شدن را ندارد

 

خشنود خواهی بود؟

 

آیا رنج قلبم برای تو کافیست؟قلبی که می سوزد اما ذوب نمی شود.  

               

قلبی که با طوفان می لرزد اما نمی شکند.

 

اگر چنین است یک بار دیگر دستهایم را بگیر...

 

تا من چشمانم را  پیشرو اوهامی که ذهنم را می آزارد  کنم…

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:0 PM  توسط آدمک  | 

عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن باهم نیست

عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود

و او هیچوقت نفهمد که چرا خیس نشد...

 

....... راستی من متاهل شدم .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 11:37 PM  توسط آدمک  | 

هیچکس !

سلام !  من خیلی خوشحالم !

خوشحالی :::::: 

هیچکس :

فردا تولدته !  میشی ۲۱ ساله ! من دارم دیوونه میشم ! خوش به حالت همیشه از من جلوتری ! خوشکل من تولدت مبارک !  فردا یه پست کامل میذارم  فقط برای تو ! میخوام واسه همه  تعریف کنم چه جوری مخ منو زدی ؟

پ.ن : بازی می‌کنیم ... بازی ما برنده و بازنده نداره ٬ بازی ما تمومی نداره ... نقشا رو ما انتخاب نمی‌کنیم ٬ بازی رو ما انتخاب نمی‌کنیم ٬ ما فقط بازی می‌کنیم ٬ سعی میکنیم نقشامون رو خیلی خوب بازی کنیم ... بازی ما برنده و بازنده نداره ٬ بازی ما ادامه داره ... این بار نوبت منه که چشم بذارم . قایم شین ٬ اومدم ...

 

راستی ببخشید که  من اومدم تو بلاگت ! ادامشو تو بلاگ خودم بخون خانوم خانوما !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 10:58 PM  توسط آدمک  | 

تا یادم نرفته است بنویسم :

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...

خواب باران و پاییز نیامده را دیدم،

دعا کردم که باز آیی، با من کنار پنجره بمانی،باران مي باريد،

اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،تو رفتی پیش از آن که باران ببارد ...

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه  نیامدن است!

انگار درون قلبم تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است...

بی پرده بگویمت : چیزی نمانده است

گونه هایم از گرمی شراب تو گر گرفته است،

می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم...

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...


+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 4:36 PM  توسط آدمک  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 4:3 PM  توسط آدمک  | 

امروز  دوباره از اون روزای قشنگ زندگیمون بود

بعد از اون پست قبلی فکر می کردم تا یه مدت باید همش دپ بنویسم 

فکر کردم دیگه تموم اون روزای خوب تموم شده

اما امروز دوباره ما تونستیم برگردیم به قبل

دوباره از گرمای نفس همدیگه دیوونه شدیم

دوباره هر دومون فهمیدیم که بدون هم نمی تونیم زندگی کنیم

ومن امروز با تموم وجود خوشحالم

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:21 PM  توسط آدمک  | 

این بار متفاوت

همیشه از اینکه بقیه دوسم دارن خوشحال می شدم البته خیلی ها به

خاطر اخلاقم دوسم دارن اما منظورم اونا نیستن یکی که عاشقم باشه

 یه روزی پیمان از این حرفا می زد یه روزی چشمای من براش خاص بودن

اما حالا نمی دونم اصلا چشمای من یادش هست یا نه؟

یه روزی می گفت من تموم زندگیشم  از ۱۲ ساعت روز ۱۰ ساعت رو با

هم بودیم یا با هم حرف می زدیم اما حالا ۶ ساعت در هفته کلاس داره

  ولی هر وقت به گوشیش زنگ می زنم دانشگاست

کارش شده دانشگاه... باشگاه... کافی نت... دوستاش... کلاس زبان...

نمی دونم من کجای زندگیشم!!!

چه دنیای خنده داریه دنیای شما آدما

 بعضی از آدما رو که می بینم به آدمک بودنم افتخار می کنم

یادمه اون شبایی که تا زنگ نمی زدم و بوسش نمی کردم نمی خوابید ...

یادمه شبای  زمستونی که ۲ یا ۳ ساعت  توی هوای سرد می موند تا با هم حرف بزنیم

اما حالا حس میکنم وقتی شماره منو رو گوشیش می بینه می گه اه بازم که اینه

از وقتی دانشگاه تموم شده کارم شده شمردن لحظه ها  تا بهم زنگ بزنه

وقتی میره کلاس  منتظرش می مونم یک ساعت ونیم ...

کلاسش تموم می شه قدماشو از مهندسی می شمارم تا برسه دم در....

تو خیالم براش تاکسی می گیرم.... از امیر و دانشگاه رد می شه  پیاده میشه....

دوباره قدماشو می شمارم تا خوابگاه.... حالا دیگه ۱...۲...۳...

 اما زنگ نمی زنه روتختم دراز می کشم وچشم می دوزم به سقف و به دنیا می خندم

 حق با پیمان بود چرخش زمین داره ما رو از هم دور می کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:42 PM  توسط آدمک  | 

سهراب گفتی :

چشمها را باید شست شستم ولی...

گفتی طور دیگر باید دید دیدم ولی...

گفتی زیر باران باید رفت رفتم ولی ...

نه چشمان خیسم را و نه طرز نگاهم را دید!!!!!!

فقط وقتی زیر باران  بودم خندید و گفت دیوانه باران ندیده...

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:51 PM  توسط آدمک  | 

همه مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید...

هیچکس به او کار نمی داد...

همه می گفتند تو به هیچ دردی نمی خوری

یه شب که مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند

مداد سفید تا صبح کار کرد

ماه کشید ...مهتاب کشید... وآنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک تر شد....

صبح توی جعبه مداد رنگی جای اون با هیچ رنگی پر نشد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 8:10 PM  توسط آدمک  | 

چقدر دلم تنگه...

واسه اون روزایی که منو بلند می کردی رو دستات

کلی می چرخوندی

منم حسابی جیغ می زدم

و هر کاری میکردم که منو بذاری پائین

آخرشم که موفق میشدم نجات پیدا کنم

اونقدر سرم گیج می رفت که دوباره بر میگشتم تو بغل خودت

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:36 AM  توسط آدمک  | 

من تورا براي شعر برنمي گزينم


شعر مرا براي تو برگزيده است


در هشياري به سراغت نمي آيم


چون هر بار از سوزش انگشتانم در مي يابم


که نام تورا مي نوشته ام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 2:18 AM  توسط آدمک  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 10:58 AM  توسط آدمک  | 

همیشه فکر می کردم من همه آرزو وخواسته پیمانم

 اما امروز اون تو بلاگش نوشت :نمی دونم کدومو انتخاب کنم

 تو رو بدون خواسته هام ویا خواسته هام  رو بی تو.....

خوب آدما یه وقتایی اشتباه می کنن 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 1:11 AM  توسط آدمک  | 

آنهمه شراب...

 

 يادت رفت


قلبم را مشت ‌کنی


قطره قطره بچکانی


در جامی که دستت بود؟


آنهمه رنگ‌ ...

 

يادت رفت


يکيش را تنت کنی که


دنبال دگمه نگردد دستم؟


آنهمه خدا...

 

 يادت رفت


يک آدم هست


برای ستايش تو؟

آنهمه بوی جنگل ...

 

يادت رفت


در موهایم گم شدی


نترسی يکوقت؟

آنهمه جوهر...

 

 چرا يادت رفت


دست‌های جوهری‌ات را


به زند گی‌ام بکشی
؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:50 PM  توسط آدمک  | 

برای پیمان قشنگم:

 

 

امروز  دوباره  تو رفته ای

 

و دلم باز شکست

 

 وتنم باز گریست

 

 ونگاهم پی یاری گم شد

 

من چه تلخم امروز.....

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

درد دل های یک دیوانه:

 

 

 

 من آن نیستم که در می نمایم

 

نمودم پیراهنی است که به تن دارم

 

پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو

 

وتورا از فراموشی من در امان می دارد

 

 آ ن منی که در من است در خانه خاموشی ساکن است

 

 و تا ابد همان جا زندگی می کند  نا شناس و در نیافتنی

 

 من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی

 

و هر چه می کنم بپذیری

 

 زیرا سغنان من چیزی جز اندیشه های تو

 

و کارهای من چیزی جز عمل به آرزو های تو نیستند

 

هنگامی که تو میگویی باد به مشرق می وزد

 

من می گویم آری زیرا نمی خواهم تو بدانی

 

 که اندیشه های من در بند باد نیست بلکه در بند دریاست

 

تو نمی توانی اندیشه های دریای مرا در یابی

 

و من نمی خواهم در یابی  می خواهم در دریا تنها بمانم 

 

 وقتی که نزد تو روز است نزد من شب است

 

با این همه من از رقص روشنایی نسیم بر فراز تپه ها

 

 سخن می گویم  چرا که تو ترانه های تاریکی

 

مرا نمی شنو ی وسایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی

 

 ومن گویی نمی خواهم تو ببینی  یا بشنوی

 

می خواهم با شب تنها بمانم هنگامی که تو به

 

آسمان خودت فرا خوانده می شوی

 

من به دوزخ فرو می روم من نمی خواهم

 

تو دوزخم را ببینی  شراره اش چشمت را می سوزاند

 

 و دودش مشامت را می آزارد

 

و من دوزخم را بیش از آن دوست دارم

 

که بخواهم تو به آنجا بیایی  می خواهم در دوزخم

 

تنها بمانم تو به راستی وزیبایی و درستی  مهر می ورزی

 

و من به خاطر توست که می گویم مهر ورزیدن به

 

 اینها خوب است ولی در دلم به انها می خندم

 

 گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی

 

می خواهم تنها بخندم تو  عین کمالی و من با تو از روی

 

دانایی سخن می گویم گر چه من دیوانه ام

 

 ولی دیوانگی ام را می پوشانم تو با من نیستی

 

 ولی من چگونه این را بگویم  راه من و تو یک راه نیست

 

گر چه با هم راه می رویم دست در دست ......

 

ومن تا چندی دیگر دمی بر بال باد می آسایم

 

 وآنگاه زنی دوباره مرا خواهد زایید.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:28 AM  توسط آدمک  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 11:46 PM  توسط آدمک  | 

نشستم گريه کردم ...

 

واسه دل خودم ...

 

واسه دل تو ...

 

واسه غصه ي پاييز ...

 

واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ...

 

واسه سربلندي کاج تو زمستون ...

 

واسه پروانه که سوخت ...

 

واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند

 

که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:29 PM  توسط آدمک  | 

  هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري؟

 

 يه عدد بزرگ می گفتم...

 

 ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!

 

! ميدوني چرا ؟چون  قوی ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ...

 

دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين...

 

 ماه يکيه ... خورشيد يکيه ...خدا يکيه ... مادر يکيه ...تو هم يکي هستي ...

 

 وسعت عشق من به تو هم يکيه ...

 

 پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 3:48 PM  توسط آدمک  | 

هديه اي که براي تولد من اورده بود يک تابلو بود

که به خط درشت رويش نوشته بود: ((زندگي پوچ و بي معناست))

درصورتي که او هميشه به من مي گفت: ((تو تموم زندگي مني...))

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:30 AM  توسط آدمک  |